تبليغاتX
el

el

پاک می شود

                                  

                                   بعید

 

کلمه به کار می رود – روزی خواهی مرد. نه این که بمیری – نه - برای همیشه خواهی مرد – یک زمان از کار می افتد کار خواندن رباعی ها – کار شناخت هذیان – یک زمان به خاطر دریافت حروف شیر – برای همیشه – اگر همیشه، به مفهومِ پاینده باشد – هر زمان این را حس می کنم - به خاطر ایمنیاز آتش – مانند کولیان به دور گفتار می چرخم – به خاطر ایمنی از آتش – مدام ورد می خوانم – مدام حرف می زنم –  مدام می نویسم – تا چیزی نگوید – تا حرفی نزده باشند – من مدام می چرخم – هر زمان برای پوشش اندام – امنیت، پاس داشت حداقل هاست – یک زمان برای همیشه می میری – چیزی داشته نمی شود – چیزی ستوده نمی شود – زمان عدول نمی کند – من قاصد لحظه ها نیستم – من خواستم بگویم – آتش پوشیده می شود در مخمل سبز – متن، تپه ماهورهای غریبی دارد – من مقصر نیستم – من به هیچ وجه در هیچ یک از شئون زندگی مقصر نیستم – این را بلند بگویید – این را با صدای بلند بگویید – خاموش اگر باشی کلمه به اغواگری ادامه می دهد – چیزی بگویید تا زمین فرو نریزد – چیزی بگویید – بچرخید که آتش مخمل سبز پوشیده – که کولی کنار آتش به خواب رفته است – اگر بخواهد – اگر بخواهد – چیزی بگویید برای طرف های – پوشیده می شود – بخوابید از هر طرف که با من است این واژه امن به راز داری و شب نشینی – شب مهتاب ندارد- شب نمی چرخد – هر زمان نه این که بمیری – برای همیشه هر زمان مرده باشی اگر -

+ نوشته شده در  ساعت   توسط الهام ملک پور  | 

 

"هر طایفه ای ز من گناهی دارد"

و

یادداشت علی روی کتاب من

+ نوشته شده در  ساعت   توسط الهام ملک پور  | 

یک کرم دیدم. از مقعدم به سمت بالا دراز شده؛ به گوش ها خودش را رسانده است.

کشیده می شود. با انگشت هایم حدود بساوایی اش را تحریک می کنم. دمش  به هر طرف تکان می خورد. من بلند می شوم و در جهت تغییر روایت مسواک می زنم. دندان هایم پوست می اندازند. دو صدا از گوش هایم عبور می کند. صدای تنها ساعت خانه ام و صدای موتور یخچال. طعم نعناع گلویم را خنک می کند. همسایه های من، همگی درهایشان را به هم می کوبند و طبق سنتی دیرپا، سلام های طولانی و خداحافظی های طولانی رد و بدل می کنند. من که هیچ کس را نمی شناسم. رفیقم توی صورتم زل می زند و چشم های من کسی را به یاد نمی آورد. رفیقم دست می دهد و کنارم می نشیند و خودش را معرفی می کند. من مثل ژله پخش می شوم و می گویم: من فقط آدم های چاق را فراموش نمی کنم.

چه قدر طول می کشد تا من از این محاوره رها شوم و بروم سر اصل مطلب و بگویم که چه فک زیبایی دارید. رفیق من به من می گوید کوچولو. این را با چشم هایش به من و نفر سوم می فهماند. من هم با چشم هایم به او می گویم خودتی. شاید بشود آدم توی گلویش تخم نعناع بکارد. آن وقت همیشه خنک است. بعد یواش و بی درد سر قد بکشد و آن وقت توی ابرها همیشه خنک است.

دوستم یک چیزی را با صدای بلند برایم می خواند و با چشم هایش روی من خیره می ماند. می گوید کوچولو. من توی چشم هایش نگاه می کنم و می گویم برو گم شو. او نمی رود ولی از من می خواهد یک لیوان دیگر چای به او برسانم. من این کار را برایش می کنم و بعد بغل دستش، روی صندلی دیگری می نشینم.

 

کرم حالا شروع به حرکت به سمت پایین می کند. برای این کارش هیچ توضیحی ندارم. شاید از ابرها خوشش نمی آید و شاید دارد جا را برای تخم نعناع تخلیه می کند. و البته این هم امکان دارد که می خواهد گورش را گم کند. البته درست نمی دانم؛ این که برود بهتر است یا اینکه بماند. این را نمی دانم. کرم به حرکت خودش ادامه می دهد ولی من دوباره روی مسواک از آن خمیر با طعم نعناع می گذارم. توی آیینه نگاهی می اندازم. چشم هایم به من می گویند کوچولو. چشم هایم به من می گویند برو گم شو.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط الهام ملک پور  | 

 

عزیزم

من مرده شور خوبی هستم

بیا من را بشور

مثل لبنیات که فاسد می شود مادر

پرهیز از نتوانستن

یخ نمی زنید پسر؟

 

عزیزم

عوضی نباشد

                    من پسر نمی خواهم

فقط مرده می شورم

اسب ها و لکه های پنبه روی بزاق

پاروی دسته جمعی در پیاده رو

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت   توسط الهام ملک پور  | 

 

چه اصراری ست به گفتن هر حاشیه ی امن یا بهتر بگویم در امنیت قرار دادن هر گفتمان

^

^

همین جوری دلم می خواد این آدم این زیر باشه

 

این هم شعر

^

^

رابطه

 

چرا هویج می خوریم و گریه می کنیم

خاک را حفر می کنیم

                                و پنهان می شویم

من و خودم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط الهام ملک پور  |