
wormhole
دور از دست رس
پاک می شود
اشتباه من در انتخاب جنین م بود
دقت چشم با هر لیزر پاک می شود
دو قلوهای منجمد توی شیشه های نمکی باید برای من بس باشد
برای هر نفر به سوی مادرش باز باشد
وقتی نطفه ام پرت شد و وقتی خون م جواب انگشتر نمی داد
آتش قبیله روشن است همه چیز برای زبانی دیگر قهوه و شکلات هوای این زمستان
می توانم ببوسم ش
می توانم در هر آتش شکاف بردارم
گل های ساده ای از مزار خود باشم
شروع کنم دوباره شروع کنم
.
.
به اشتهای کنجکاوی ام اراده می دهم
به سمت های صورتی و بلوز بنفش اجازه ی عبور می خواهم
هر گوشه چشم باز کنم برای محیط نامحرم
حضور می دهم . . . . عبور می دهد . . . . ثانیه خالی ست
نفس می کشم . . . . نفس
.
طعمه ی عقاب روی سر مرد بیابان گرد
میز عصرانه آماده است
لباس های گرم بچه گانه هم آماده است
پسرم کیف ش را برمی دارد
پسرش بود آن که از جنین من ترسید
رفت تا چاله ای حفر شود
میان اطراف م ابر کوچک میل باریدن دارد
به او اطمینان می دهم همه چیز رو به راه است
سه شمع می خرم
سه تا شمع . . . . یکی صورتی . . . یکی نارنجی . . . . . یکی بنفش
این طور بهتر است
این طور گمان می کنم که این طور بهتر است
گمان می کنم که خوابیده است او و دوست دارم به چشم های بسته اش نگاه کنم
.
آب معدنی و یک دست شویی دو نفره
تمامی امکان ها به صندلی چسبیده است
اجازه ندارد بلند شود
اجازه ندارد سلام کند
اجازه ندارد شمع های تولدش را فوت کند
با هم به آسفالت می رویم
دوست دارم بگوید دوست م دارد
دوست دارم به من سلام کند
ولی اجازه ندارد
پسرم کیف ش را از زمین برمی دارد
کلاهی برای روزهای ابری خریده ام
من دارم می روم به مدرسه
من دست کوچکی را در دست گرفته ام
او من را به سمت ماشین های کوکی می کشد
دیر می شود
باید برویم
می ترسم از این که دست ش پاره شود
ولی او اجازه دارد
به او اجازه داده ام هر زمان خواست پاره شود
من برای او شمع می خرم
باید برای او کفش نو بخرم
باید هشت ساعت در روز کار کنم
و بعد بیایم خانه شعر بنویسم
و مشق بنویسم
.
.
.
اشتباه من است تا بلند شوم
بلند شوم به مکان دیگری پاره شوم
اجازه می خواهم بلند شوم
اجازه می خواهم سلام کنم
می خواهم دست کوچکی را هر صبح به مدرسه ببرم
همه چیز رو به راه است
وقتی ما تمام یک روز را به دنبال لباس گرم می گردیم
دوشنبه 17 دی ماه 1386
el
زنی که توانست بگوید: نه
اِروس دل م را میبَرَد
سافوی لزبوس
همهی شعرها و پاره شعرها
درآمد و برگردان: کوشیار پارسی
برخی میگویند که نُه ایزدبانوی هنر وجود دارد؛
اما اینان باید بیشتر اندیشه کنند
چرا که، بنگر، سافوی لزبوس آنجاست،
او دهمین است.
افلاتون
درآمد:
سافو از زمان باستان به عنوان بزرگترین شاعر ِغنایی شناخته شده است. او نخستین زنی بود که کنار ِ احساسات ِ فردی، حتا خصوصیترین احساسات را در شعر بیان کرد. شعر او بر معاصرانش تاثیر بسیار گذاشت و در زمان زندگیش نه تنها در زادگاهش که درجاهای بس دور نیز خوانده و دکلمه میشد.
افلاتون او را ایزدبانوی دهم هنر نامیده است. کاتولوس (Catullus) از "سافوی ِ مَرد" نام برده و زاهد آسوری تاتیانوس (Tatianus) او را "روسپی، دیوانهی عشق، کسی که هرزهگیش را آواز میداده" خوانده است. بیشترین ایراد به او نیز به دلیل ِ گرایش ِ همجنسگرایانهش بوده است. او از جزیرهی لزبوس(Lesbos) است و برای همین، امروز زنان همجنسگرا را "لزبین" مینامند.
اینجا میکوشم تا جنبههایی از شخصیت ِ تاریخی سافو را بر اساس مدارکی که در دست است – و بیشتر از مردان ِ مخالف ِ او - روشن کنم.
سافو در سدهی هفتم پیش از میلاد مسیح در جزیرهی لزبوس به فاصلهای نه چندان دور از سواحل آسیای صغیر زاده شد. در زمانهی سافو، که همعصر ِسولون (Solon)، بختالنصر و جرمیا (Jermia) بود، لزبوس جزیرهای غنی از زیتون، انگور، کشتزارهای غله و تیههای جنگلی بود. آب و هوای مدیترانه و زمین غنی به جامعهای بس ثروتمند شکل داده بود.
لزبوس تا صد سال پیش از عصر طلایی پریکلس (Pericles) مرکز فرهنگی یونان باستان و چشمهی الهام شاعران غنایی چون آلکایوس (Alkaios) و سافو بود.
داد و ستدی پربار با شهرهای ساحلی آسیای صغیر و جزیرههای دریای اژه و حتا با مصر در جریان بود، اما بازرگانان ِ دریانورد ِ این جزیره بیشتر نزدیک ِ خانه میماندند و به راه ِ دور نمیرفتند. اقتصاد لزبوس بر بازرگانی، صنعت و دریانوردی استوار بود. شراب، روغن زیتون، غله، چوب پنبه، خمره و غرابه و چراغ روغنسوز از عمده محصولات بازرگانی این جزیره به شمار میآمد. مهمترین بندر ِ لزبوس، مرکز آن میتیلن (Mytilene) بود.
سافو باید حدود سال ۵٢۶ پیش از میلاد در این بندر زاده شده باشد. شهر ارسوس (Eresos) در آن سوی جزیره در این مورد تردید دارد، زیرا سکههای با نقش چهرهی سافو در حوالی ِ این شهر یافته شدهاند. دربارهی سال زاده شدن سافو نیز اختلاف نظر بسیار است. آرتور ویگال (Arthur Weigall)، دیپلمات و تاریخنگار امریکایی آن را سال ٢۶۱ پیش از میلاد دانسته است. به رغم آن که بسیاری نویسندگان این تاریخ را پذیرفتهاند، تاریخ دانان بسیاری با آرتور ویگال موافق نیستند. زیرا هم او سبب ارایهی دادههای جعلی و بنای سنتی جعلی بوده است.
دربارهی نام سافو نیز اختلاف نظر وجود دارد. به زبان یونانی ِ آیولی (Aeoli) که زبان ِ مادری سافو بوده است، نام ش را سافا (Psappha) مینوشتند و در یونانی ِ آتن سافو (Psappho). در پاپیروس متعلق به پانصد سال پیش از میلاد و در دستنوشتههای باستانی همان سافا نوشته شده است، اما بر بسیاری از سکهها و تعدادی کاسه و گلدان سافو نیز دیده میشود. سنت اروپایی تلفظ و نوشتن نامها – جز فرانسویها که می نویسندSapho – آن را Sappho ثبت کردهاست.
هرودوت نام پدر سافو را اسکاماندرونیموس (Skamandronymos) یاد کرده، اما نویسندگان دیگر او را اسکاماندوس، اسکاموس، سموس (Semos)، سیمون، اکریتوس (Ekrytos)، اویارکوس(Euyarchos) ، اونومینوس Eunominos))، اوریگیوس (Eurygios) و کامون (Kamon) نیز نامیدهاند. خوشبختانه هم بر سر نام مادرش کلهایس (Kleïs) همنظرند. سافو دو یا سه برادر داشت. کاراکسوس (Charaxos)، لاریکوس (Larichos) و شاید اوریگیوس. میگویند که دوریکا (Doricha)، زن ثروتمند با درآمد فروش شراب، برادر بزرگ – کاراکسوس - را از مصریان بازخرید. سافو در شعرهاش از برادر بزرگ به دلیل رابطهاش با دوریکا – که هرودوت نامش را رودوپیس Rhodopis)) ثبت کردهاست - خرده گرفتهاست. این روایت در عهد باستان بسیار نقل شده است. استرابو (Strabo) نوشتهاست که در سدهی نخست پیش از میلاد روایتی وجود داشته که یکی از اهرام مصر را معشوق دوریکا ساختهاست. از برادر دیگر تنها این را میدانیم که او به دولت محلی میتیلن شراب میداده است و از نظر آتنئوس (Athenaeus) این حق ِمردان جوان از خانوادههای ثروتمند بودهاست. از این جا میتوان برداشت کرد که سافو از خانوادهی ثروتمندی در لزبوس بودهاست که صاحب باغهای زیتون و انگور در حومهی شهر میتیلن بود. از اوریگیوس خبر و اطلاعی در دست نیست.
برخی عقیده دارند – و برخی نیز این را انکار میکنند - که سافو در نوجوانی با کرکولاس(Kerkolas) یا کرکیلاس(Kerkylas)، بازرگانی از جزیرهی آندروس(Andros) ازدواج کردهاست. حاصل این ازدواج دختری بوده به نام کلهایس(Kleïs). در این نکته که سافو فرزند داشته است، تردید وجود دارد، اما وقتی خود سروده است که: "دختری دارم به نام ِ کلهایس..." دلیلی برای تردید نمیماند.
آلکایوس ِشاعر یکی از دوستان سافو بود و او را بسیار ستوده است. به نظر هرمسیاناکس (Hermesianax) او "چنگ مینواخنه و آواز میخوانده تا عشقش را به سافو بیان کند". در یکی از شعرهاش میخوانیم که "سافو با گل ِ بنفش ِ گیسوان و لبخندی به شیرینی ِ شهد".
از دوستان زن ِسافو آناگورا (Anagora)، آناکتوریا (Anactoria)، آتیس (Atthis)، ارینا (Erinna)، گیرینا (Gyrinna) گونجیلا (Gongyla)، هرو (Hero)، مگارا (Megara)، پراکسینوآ (Parxinoa)، تلهسیپا(Telesippa) ، تیماس (Timas)، دیکا (Dika) یا میکا (Mika) – مخفف مناسیدیکا(Mnasidika) - را میشناسیم. گورگو (Gorgo) و آندرومدا (Andromeda) از دشمنان او بودهاند.
سخنهای بسیار دربارهی شکل رابطهی سافو با دختران و زنان گفتهاند. میگویند او آموزشگاه آواز، رقص و موسیقی داشته است، یا پایهگذار مکتب تیاسوس (Thiasos) به احترام آفرودیت، ایزدبانوی عشق بودهاست. برخی دیگر میگویند که این دخترانی که در شعرهاش نام برده است از شاگردان او بودهاند که در مراسم آیینی رقص زیبای میتیلن را اجرا میکردهاند.
علت اختلاف او با آندومدا و گورگو میتواند به این دلیل باشد که آنان از آموزگاران بلندپایهی مدارس و مراسم ِ آیینی ِ رقیب بودهاند. این نکته مهم است، زیرا میتواند بسیاری از نکات دربارهی رابطهش با دوستان ِ زنش را روشن کند.
آیا این رابطه حرفهای بوده یا همجنسگرایانه یا هر دو؟ از محتوای شعرها میتوان تاکید بر همجنسگرایی را درک کرد. زیرا در آن از رابطهی استاد و شاگرد – مرید و مراد - اثری نیست.
در سدهی چهارم پس از میلاد اسطورهها و افسانههای بسیاری دربارهی سافو ساخته شد؛ که او روسپی بودهاست، که به دلیل ِعشق با فائون (Phaon) دریانورد خود را از صخرهای به پایین پرت کرد، که دو سافو وجود داشته: یکی شاعر و دیگری زنی اشرافی؛ و که او زنی زشت بودهاست.
ماکسیموس تیروسی (Maximus Tyrus) مینویسد: "سافوی زیبا رو، زیرا سقراط به خاطر زیبایی ِشعرهاش و خودش دوست میداشت او را چنین بنامد، گرچه او خُرد و تیره پوست بود". نویسندهی باستانی دیگر ادعا کردهاست که "سافو نقص جسمانی داشت، بلبلی با بالهای از شکل افتاده و تنی بس خُرد". و.ی.ب. دوبوا (W.E.B. Dubois) روشنفکر آفرو-امریکایی براساس نوشتهی اویدیوس (Ovidius) این برداشت را دارد که سافو سیاهپوست بودهاست. او سافو را با آندرومدا، دختر سفئوس (Cepheus) پادشاه اتیوپی مقایسه میکند. در این تردید نیست که مردم آئورلی دورگه بودند و در معیارهای آتنی ِ"درشت و بلوند" نمیگنجیدند، اما سیاهپوست نامیدن سافو اغراقی بیش از اندازه است.
این که سافو خرد و کوتاه بودهاست باید برداشتی از یکی از پارهشعرهاش باشد که میگوید دستانش به آسمان نمیرسد زیرا که خرد است. پرسش اینجاست که او آیا اینجا از تن و جسم میگوید یا که در قیاس با کهکشان ِبزرگ، خود را خرد و ناچیز میشمارد. چهرهی سافو بر سکهها و گلدانها به زیبایی ایزدبانوانهی آفرودیت نقش شدهاند. زیبایی درونی سافو هم به بیان ِ همعصرانش آمدهاست و هم در شعرهای خودش. سافو در زمان ِ زندگیش به خاطر شعرهاش- که شوربختانه بخش اندکی از آن به جا ماندهاست- بسیار ستوده شدهاست. وقتی به پیرسالی درگذشت، در بسیار جاها شعرهاش نقل و خوانده میشد. ایدهی خودکشی که ادیت مورا (Edith Mora)ی فرانسوی در تجزیهی روانکاوانهی شعرهای سافو مطرح کردهاست، شاید ایدهی خلاقانهای باشد، اما نشانهای از نقد جدی در بر ندارد.
برای درک سافو و شعر او باید با جهان ِ یونان ِ زمان ِ او آشنا بود. گرایش ِ جنسی ِ او، زندگی ِ عاشقانهی او، نقش او به عنوان آموزگار و مربی و بسیاری از اسطورهها و افسانهها، موضوع ِ جالبی است برای نویسندگان و مترجمان، اما نتیجهگیری و برداشت از شعرها و متون باستان بی آشنایی با زمینهی تاریخی راه به جایی نخواهد برد.
این نکته روشن است که آیولیها و یونیها [ایونی] در شرایط فرهنگی و اقتصادی-اجتماعی متفاوت با یونانیان اسپارتا و آتن میزیستهاند. آنان نزدیکی فرهنگی را به رسمیت شناخته و الفبای مشترک داشتهاند. اسپارتاییها به نظامیگری و وظایف سختگیرانهی شهروندان شناختهاند و آتنیها به عکس با احترام به آزادی فردی و پویایی سیاسی. نکتهی مورد توجه اما جایگاه زن در این جوامع است.
زنان اسپارتایی طبقهی پایوران در قیاس با بخشهای دیگر یونان از آزادی نسبی برخوردار بودند، زیرا مردان اسپارتا، سربازان و سیاستمداران بخش زیادی از زمان را در بیرون شهر و در چادرهای جمعی میگذراندند.
پسران اسپارتایی از هفتسالهگی در اردوگاهها آموزش داده و تربیت میشدند. آنان خواندن و نوشتن و همراه ِ آن سیاست و جنگاوری میآموختند. وظیفهی زنان تنها خانهداری بود. یا آموزش نمیدیدند و یا مجاز به آموزش اندکی بودند. به رغم آنکه رقص و موسیقی بخشی از شکل گیری فرهنگی و مذهبیشان به شمار میآمد.
نمیتوان گفت که هنرها و دانش بیاهمیت بودند، اما اسپارتا چیزی از نظر فرهنگی یا فلسفی بر فرهنگ بونان نیافزوده است.
نقش ِ زن در جهان ِ آتن، جهان ِ شهره به آرمانهای دموکراتیک، غمانگیزتر است. او به زیستنی همچون زنان ِ حرم محکوم بود. آزادیهاش بسیار محدود بود. به تمامی از زندگی سیاسی، فرهنگی، و حضور در مکانهای عمومی محروم بود؛ در حالی که مرد از همهی امتیازهای جنسی و آزادیها برخوردار بود. زن ِ آتنی، به سادهترین کلام، شهروند درجه دوم به شمار میآمد. امکان اندکی برای آموزش هنرها و دانش داشت و اجازهی دخالت و اظهارنظر در سیاست نیز نداشت.
اما سرنوشت ِ زن ِ لزبوسی در جهان ِ نزدیک ِ اژه چهگونه بود. او گرچه سهم و نقشی در سیاست نداشت، اما از نقش برجستهای در زندگی اجتماعی و فرهنگی برخوردار بود. به زمانی که جمعیت ِ یونان را کشاورزان و دامداران بز و گوسفند تشکیل میداد، لزبوس داد و ستد بازرگانی نزدیکی با پادشاهی لیدی در آسیای صغیر داشت. لیدی جامعهی مادرسالاری بود و زن در آن نقش موثری داشت. زن ِ اهل ِ لزبوس نمونهی همعصر لیدیایی خود را از نزدیک میشناخت.
این قابل درک است که سافو نقش موثری در زندگی اجتماعی و فرهنگی لزبوس داشته است. او فرد مدیر و مدبری بود و آمادهی پذیرش تاثیرات گوناگون آسیایی و نیز لیدیایی. خود او سازهای وارد شده از لیدی را مینواخت و در لزبوس سنت موسیقی و رقص لیدیایی وجود داشت. در شعرهاش گلدوزی، پارچههای زعفرانی و ارغوانیرنگ، زیورآلات و شیوهی زندگی لیدی را ستوده است. زنان با خرید لوازم نو و زیبای لیدی خود را میآراستند، اما در سیاست سهمی نداشتند. در شعرهای سافو نشانهای از شرایط سیاسی لزبوس نمیبینیم؛ تنها دو بار به دلایل سیاسی، توسط خانواده به تبعید فرستاده شد. بار دوم به سیراکوس (Syracuse) در سیسیل. در شعرهای تبعید او بیشتر از دلتنگی از دست دادن ِ دوستان زن و لزبوس دوست داشتنی میخوانیم.
هرودوت حدود صد سال بعد از جامعهی لیدی که بر زندگی لزبوس تاثیر داشت و در شعرهای سافو ستوده شده، به نیکی یاد کرده است. او مردم لیدی را با مردم خودش برابر میداند؛ تنها میگوید که "کودکان را زیادی رها کردهاند" و براش قابل درک نیست که "زنان خود شوهرانشان را میگزینند". آزادی ِ زن ِ لیدیایی برای این یونانی ِ اهل ِ آتن سنگین و دور از درک بود. تضاد ِ موقعیت این زن با زن اهل آتن در چشم او نگران کننده نیز بود.
کمدی نویسان سده ی چهارم پیش از میلاد، آمیپسیاس (Ameipsias)، آمفیس (Amphis)، آنتیپانس (Antiphanes)، دیفیلوس (Diphilos)، افیپوس (Ephippos) و تیموکلس(Timokles) ، سافو و شعرش را به سخره گرفتند. این که زنی بتواند احساسات فردیش را عیان بیان کند، برای آتنیها مایهی خنده بود، به خصوص که مردان نقش زنان را بازی میکردند. نویسندگان نه تنها شخص سافو را مسخره میکردند که زبان شعرش را نیز زبان ِ روسپیان مینامیدند. قصههایی دربارهی رابطهی همجنسگرایانهش، براساس برداشت از شعرهاش نیز توسط همین آقایان به صراحت نقل میشد. این نکته ما را به شکل جامعهی مردانهی آتن و مسخرهکنندگان سافو آشنا میکند. نظر اینان دربارهی سافو به تمامی از این انگاره میآمد که زن را باید از زندگی اجتماعی دور نگه داشت. شهرت و احترام سافو تهدیدی برای شخصیت قدرتمند ِ مرد بود. نتیجهگیری و پند کمدیها این بود که از جامعهای که به زن اجازهی بیان ِ احساسات میدهد، انتظار زیادی نمیتوان داشت.
این بیمسئولیتی کامل است که براساس نظرات تاریخنگاران و نویسندگان نمایشنامهها – استوار بر ایدهها و پندارهای فردی نویسندهش - دربارهی زندگی سافو نتیجهگیری کنیم.
برای این مردان همجنسگرایی زنان غیرقابل پذیرش بود درحالی که همجنسگرایی مردان و بچهبازی در میان مردان به تمامی رایج و پذیرفته بود. برای همین هم شعرهای پرشور سافو برای زنان به مسخره گرفته میشد، حتا اگر محکوم نمیشد. این شعرها همه به عشق پرشور او به زنان اشاره دارد و ماکسیموس تیروسی شاید در نوشتهاش به حقیقت نزدیکتر شده باشد:
"اگر برداشت از عشق در یک زمانه را با زمانهی دیگر مقایسه کنیم، عشق همجنسگرایانهی زنانه به همان زیبایی ِ عشقی بود که سقراط میورزید. از نظر من هر دو به نوعی دوستی اشاره داشتند. سقراط با مردان، سافو با زنان. هر دو اشاره دارند که مجذوب ِ زیبایی انسان میشدند."
محکومیت صریح و مستقیم ِ سافو در جهان مسیحیت پیش آمد. با این همه سدههای میانی و دوران ویکتوریا را از سرگذراند و اکنون پارهای از کارهاش در اختیارمان است. مسیحیت نخستین از همان آغاز کارهای سافو را رد کرد. تاتیانوس نوشته است که در سال ٠۳۸ پس از میلاد، اسقف ِِ کنستانتینوپل (قسطنطنیه) - سنت گرهگوریوس نازیانزوس (St. Gregorius Nazianzos) - دستور داد تا همهی نسخه شعرهای سافو را بسوزانند که این کار انجام شد.
به سال ۳۹۱ میلادی، دار و دستهی مسیحیان همهی کتابخانهی آثار کلاسیک پتولهمائوس (Ptolemaeus) در اسکندریه را سوزاندند و این که در سال ۷۳٠۱ بار دیگر بازماندهی نسخههای سافو به دستور پاپ گرهگوریوس هفتم در رم و قسطنطنیه به آتش کشیده شد، نشان آن است که شعر سافو هنوز در دسترس قرار داشت. در چهارمین مرحلهی جنگهای صلیبی -۴۱۲۰- سرداران ونیزی قسطنطنیه را غارت کردند و آن چه برجای ماند، در ۱۴۵۳ پس از پیروزی ترکان به غنیمت گرفته شد. این گمان هست که هنوز نسخههایی از شعرها و پارهشعرهای سافو در ترکیه وجود داشته باشد.
مهمتر این که گمان قوی وجود دارد که هنوز در بایگانیهای کتابخانهی واتیکان دست کم نسخهای از نوشتههای سافو نگهداری شود. به عنوان سندی از گناه ِ شعر و شخصیت ِ شاعر. نمیتوان باور داشت که واتیکان همهی نسخههای آثار ممنوع یا ضاله را نابود کند. کلیساها حتا اسناد گنهکارانه را نگهداری میکنند. کتابداران همهی جهان کتاب، نسخه و کاغذ نمیسوزانند؛ آن را جایی پنهان میکنند.
کوششهای بسیار شدهاست و بسیار کسان به دفتر کتابخانهی واتیکان در این باره نامه نوشتهاند، اما تاکنون همه بیپاسخ ماندهاست.
سافو و نوشتههاش جز دشمنان رسمی، قربانی ِ سقوط ِ دانش در سدههای میانی و گذشت زمان نیز شدهاند. تا آنجا که میدانیم هیچ نسخهی کاملی از نوشتهها سالم نماندهاست.
(در دوران رنسانس، دانشآموختهگان ایتالیایی شعر کاملی از سافو را در مقاله ای از لونگینوس (Longinus) یافتند).
آنچه که از سافو یافته شده است – پارهشعرها، واژه و سطر - توسط نویسندگان یونان و روم گردآوری شده است. بخش زیادی از نسخهها و پاپیروسها دیر یافته شده اند، زیرا به دلیل گرمای آب و هوا از بین رفته و فرسوده شدهاند. از پانصد شعر، تنها پانصد سطر خواندنی بود. همهی این یافتهها در اینجا ترجمه شدهاند.
مهمترین نسخههای سدهی هشتم به سال ۱۸۷۹ در نزدیکی کروکودوپولیس (Crocodopolis) مصر یافته شد و در همان سال دانشآموختهگان انگلیسی گرنفل (Grenfell) و هانت (Hunt) پاپیروسهایی یافتند که بریده و برای مومیاییها استفاده شده بود. متاسفانه اینها چنان تکه تکه شده بودند که آن چه در دست است بخش نخست، میانی و پایانی شعرهاست. نتیجه این که برگردان شعرهای سافو شکلی مدرن یافتهاست. برخی از یافتهها تنها واژهگان پراکندهایاند که از شعر و خیال فاصله دارند. با این همه توجه مترجم و خوانندهی امروزی حتا به همین بازماندههای ناقص شعرها نیز جلب شده است.
توجه زیاد به سافو البته به سنت کاسبکارانهی تازهای نیز انجامید. مترجمان وفاداری به آنچه در دست است را کنار نهادند و خیال را رها کرده و جای او سرودند. حاصل، برداشتهای خیالی از کار و زندگی اوست که بر افسانههای باستانی استوار است؛ بینشان از کار ِ سافو. رنه ویوین (Renée Vivien)یک نمونه از این هاست. او خود را تناسخ تازهی سافو دانست، خانهای در میتیلن خرید و دور خانه بنفشه کاشت. شعرهای او هیچ ربطی به سافو ندارد.
دو دانشآموخته که به شکل ِ جدی به برگردان و پژوهش نسخههای یافته شده پرداختند، کارشان آسان نبود. فردریش بلاس (Friedrich Blass) آلمانی نابینا شد و گرنفل دچار ناراحتی روانی شد.
ج.م. ادموندز (J.M. Edmonds) به سال ۱۹۲۲کتاب Lyra Graeca را انتشار داد که در آن همهی کارهای آشنای سافو، متن یونانی و برگردان انگلیسی همراه با شرح و پانویس آمده است. هماو تمام نوشتههای باستانی دربارهی سافو را گرد آورده است.
لوبل (Lobel) و پیج (Page) و برگ (Bergk) و دیل (Diehl) آلمانی نیز کمابیش کارهای مشابهی انتشار دادهاند. آخرین کار در این زمینه از کمپبل (Campbell) است. تئودور ریناش (Theodore Reinach) بهترین برگردان فرانسه را به دست دادهاست. کتابهای آموزگار و روزنامهنگار فرانسوی ادیت مورا (Edith Mora) و کار ناقص اما پرفروش مری بارنارد (Mary Barnard) امریکایی از اهمیت کمتری برخوردارند.
بسیاری از مترجمان به دلیل علاقهی بسیار به شاعر، احساس ِ نسبت به خود شعر را از دست دادهاند. شخصیت و نیروی سافو بیش از واژهگان شاعر لزبوسی در پژوهشها حضور دارد. برای مثال، ویگال (Weigall)ادعا میکند که سافو در توطئه علیه دیکتاتور میرسیلوس (Myrsilos) دست داشته است و در همان صفحه مینویسد که سافو در زمان ازدواج باکره نبود. درآمد کتاب برام ساکلاتولا (Beram Saklatvela) خوب است اما ترجمهاش معتبر نیست. او نه تنها شعرهای ناقص را از خود کامل کرده که شعرهای بسیار کاملی آورده که در هیچ نسخهای حتا نشانی از آنها نیست.
مضحکترین کتاب از گی دیونپورت(Guy Davenport) است. او سافو را با بوتچلی مقایسهی میکند و زمانهی او را با دوران ِ ما:
"سدهی هفتم برای ما روشن شده است...
تغییرات پرخطر ِ آشفتهگی به نظم و از نظم به آشفتهگی ما را یاد ِ زمانهی خودمان میاندازد. بسیاری میمردند، بسیاری زاده میشدند... این نظم و آگاهی ما از هنر رابطهی نزدیکی دارد با آنچه که ما از جیوتو (Giotto) و آلتامیرا (Altamira)، لاسکو (Lascaut) و بولاویو (Bulawayo) میدانیم.
از این جنبهی زیباشناسی میتوانیم برهنهگی روانی ِ سافو را در کاربرد واژهگانی و احساسات گرم بشناسیم که از ضعف اراده و درماندهگی میآید...
نه آفرودیت زیبای سافو در جهان مذهبی ِ آشفتهی آن زمان این همه شیرین بوده است و نه نومیدی او به آن قوتی که میشناسیم. آفرودیت سافو مثل کار بوتچلی است و زنان شکوهمند او مثل زنان پرده نقاشی بهار "Primavera" از بوتچلی...."
برهنهگی روانی ِ سافو به کنار، اما این ادعا که سدهی هفتم برای ما روشن است، از آن حرف هاست. وقتی سدهی هفتم پیش از میلاد با دوران معاصر مقایسه شود، معلوم است که از هر واقعیت تاریخی فاصله گرفتهایم.
او تنها کسی نیست که کتاب ش انباشته از چنین ادعاهایی است، اما این مشت نمونهی خروار از بازار ِ جعلی ِ آثار سافو است.
نمیتوان سدهای را با سدهی دیگر مقایسه کرد. سافو متعلق به همهی زمان هاست. او در زمان زندگیش مورد احترام بسیاری بوده است و چنان که خود در شعرش گفته است پس از مرگ نیز فراموش نخواهد شد. نویسندگان و شاعران بسیاری این ادعا را کردهاند، اما سافو این را اثبات کرده است. او امروز نیز به اندازهی دوهزار و پانصد سال پیش مدرن است. همجنسگرا یا نه، کار اوست که اهمیت دارد.
سنهکا (Seneca)نوشته است:
"دیدیمیس (Didymys) زبانشناس چهارهزار کتاب نوشته است. اگر او خود این همه کار بیارزش را خوانده بود، میشد بر او خرده گرفت. او در کتابهاش از زادگاه هومر و از مادر اصلی آئناس بحث میکند و این که آنا کرئون (Anacreon) هرزه بوده است یا دیوانه، سافو روسپی بوده است یا نه. پرسشهایی که وقتی پاسخ را بدانی نیز از یاد خواهی برد.
آنوقت انسان ها از کوتاهی زندگی گله میکنند."
جولای ۵٠٠۲