تبليغاتX
el

el

پاک می شود

دو شبه که قراره بارون بیاد . . همه­ی قصه­ها کنار تخت من به خواب رفتن . . دو شب پیش هم بارون اومد . . خیلی خوب ولی بعدش سرما خوردم بس­که خیس می­شم . . بعد روی آسمون چندتا پرنده بود . . من پرواز بلد نبودم . . شنا بلد نبودم . . ولی خوب بلد بودم خودم رو به مردن بزنم . . . . آروم یه گوشه­ی حیاط . . تا گربهه بیاد و یه لقمه­ی چپ­م کنه . . ولی خسته می­شدم . . جمع می­شدم توی خودم و خودم رو برمی­داشتم می­رفتم . . . . کجا؟ . . کسی کنار دشت­های وسیع داشت یه چیزی می­خورد . . من رفتم نشستم پشت یه میز . . . . قبلن یه لیوان بزرگ سفارش داده بودم . . گفته بودم . . خدا چیز بزرگی توی کلاه­ش قایم کرده . . گفتم هوا سرد می­شه و بارون خیس می­شه و . . . . ولی خسته شدم . . . . گفتند متشکریم . . خوب کردید که این همه . . خیس شده بودم . .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط الهام ملک پور  |