دو شبه که قراره بارون بیاد . . همهی قصهها کنار تخت من به خواب رفتن . . دو شب پیش هم بارون اومد . . خیلی خوب ولی بعدش سرما خوردم بسکه خیس میشم . . بعد روی آسمون چندتا پرنده بود . . من پرواز بلد نبودم . . شنا بلد نبودم . . ولی خوب بلد بودم خودم رو به مردن بزنم . . . . آروم یه گوشهی حیاط . . تا گربهه بیاد و یه لقمهی چپم کنه . . ولی خسته میشدم . . جمع میشدم توی خودم و خودم رو برمیداشتم میرفتم . . . . کجا؟ . . کسی کنار دشتهای وسیع داشت یه چیزی میخورد . . من رفتم نشستم پشت یه میز . . . . قبلن یه لیوان بزرگ سفارش داده بودم . . گفته بودم . . خدا چیز بزرگی توی کلاهش قایم کرده . . گفتم هوا سرد میشه و بارون خیس میشه و . . . . ولی خسته شدم . . . . گفتند متشکریم . . خوب کردید که این همه . . خیس شده بودم . .
+ نوشته شده در ساعت   توسط الهام ملک پور
|