نفرین نامه 8
روی هر آبی لکه های قهوه ای پاشیده باشد
تپه ها وقنی بره ها را سیر می کردند
و هر جنبنده ای زیر تکه های ابر از زمین خالی بود
در خیابان خط هایی به چشم می خورند
و تیرهای برق دیده می شوند
از هر مغازه آدامس بادکنکی می شود خرید
ظهر وقتی اتوبوس ها از حرکت می ایستند
با یک بلیط در جایی مستقر می شوم
ظهر اتوبوس خالی ست
همه چیز به موقعیت نوشتاری برمی گردد
هر مشکلی مشکل نوشتار است
مثلن برج جهان نما وقتی هر مناره اصفهان را از اسم من پاک می کند
هر خیابان به کوچه های باریک می کشد
این جا مسئله ی پل های پیاده حادتر است
لنزهای مرئی ِشهر حروف اسم من را بخار می کنند
خداحافظ قهرمان
هر بره ای زیر تکه های ابر شیر می خورد
عاشقم بود وقتی در بخار هر حرف ذوب شده باشد
حالا که پله های هر پل را بالا می روم تا از پستان هر ابر شیر بخورم
حالا که ظهر است و تیرهای برق دیده می شوند
کفش های من در آسفالت خیابان گیر می کنند
و هر کیمیاگر هر چیز را از حروف اسم من پاک می کند
خداحافظ قهرمان