تبليغاتX
el - یک داستان برای بچه ها

el

پاک می شود

این داستان درباره پسری است که غذا نمی خورد.

کامیار پسر قصه ی ما پسر خیلی خوبی بود و مامان و بابا از او راضی بودند و دوستان زیادی هم داشت. صبح ها که از خواب بیدار می شد مامان صبحانه اش را روی میز می گذاشت تا او بخورد و لی پسر ما هیچ چیز نمی خورد و می گفت:

دوست ندارم غذا بخورم؛ گرسنه نیستم.

مامان به او می گفت که: اگر غذا نخوری کوچولو می مانی و بزرگ نمی شوی.

و پسر می گفت که دوست دارد کوچک بماند.

کامیار به مهد کودک هم که می رفت باز هم چیزی نمی خورد و تمام خوراکی هایش را  به دوستش می داد تا بخورد.

مامان غذاهای خوشمزه می پخت تا کامیار بخورد ولی او تمام غذایش را به گربه اش می داد و می گفت: من به اندازه کافی بزرگ شده ام.

او هر روز همین کارها را می کرد و هیچ چیز نمی خورد: صبح ها، ظهرها، عصرها و شب های زیادی همین طور گذشت. او هیچ چیز نمی خورد و همین طور که روزها می گذشتند او کوچک و کوچک تر می شد.

او همین طور کوچک می شد ولی غذا نمی خورد.

و سرانجام یک روز که از خواب بیدار شد دید که به اندازه یک نقطه شده است یک نقطه مثل همین نقطه روبرو  > .

کوچکِ کوچک.

ولی او دوست نداشت یک نقطه باشد. یک نقطه نمی تواند به مهدکودک برود. مامان نقطه ها را به پارک نمی برد. نقطه ها نمی توانند سوار سه چرخه بشوند و توی حیاط بازی کنند. هیچ کس با یک نقطه بازی نمی کند و هیچ نقطه ای تا حالا به مدرسه نرفته.

کامیار نمی خواست یک نقطه باشد. پس باید کاری می کرد؛ او مامان را صدا زد و مامان با زحمت فراوان او را که حالا خیلی خیلی کوچک شده بود پیدا کرد و به او گفت که صبحانه حاضر است و آیا او دوست دارد که یک صبحانه عالی با هم بخورند.

و کامیار گفت که به اندازه یک فیل گرسنه است. خیلی خیلی گرسنه. او به مامان گفت که از حالا می خواهد خوب غذا بخورد تا زود بزرگ شود چون زندگیِ نقطه ای، خیلی کسل کننده است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط الهام ملک پور  |