این جا زمین عجب ولعی دارد. بوی نفت تا مغز استخوان هایمان پیش رفته و مفصل هایمان آتش گرفته است ، ورم کرده و صدسالی ست که حرفی ناگفته مانده. من این حرف را به دوش می کشم پایم درد می کند و مچ دستهایم از واژه های بیهوده می لرزد. چیزی را باید گفت تا تمامِ کوهها به زیر کشیده شوند، تمام دره ها و تمامِ بچه های روی زمین زیر زمین، توی شکم های مادرهایشان ، توی سطل های زباله ، هر کس بچه اش را نمی خواهد - تمنا می کنم – او را به من ببخشاید ؛ هر کس بچه اش را نمی خواهد . من کودکانم را می خواهم تمام سطح های ممکن اشیاء را ، تمامِ رنگ های ریشه ی درخت، من می خواهم و به تو هم مربوط نیست چه کار خواهم کرد ، تف می کنم توی صورت ...
کسانی که روی مبل های راحتی می خوابند و کسانی که پائیزشان نان سنگگ داغ می خورند، و کسانی که هر روز صبح سرمقاله ی شرق را می خوانند، و کسانی که بچه هایشان را نمی خواهند. چرا کسی ما را نخواست؟ چرا او ما را به حالِ خود واگذاشت؟ من که سعی می کنم ، من دستهایم را روزی هزار بار می شویم . شبها مسواک می زنم ، گهواره های کودکی ، و سنجاب هایی که روزنامه ی باطله می خورند ، لرزش های پرطنین دریا و آسمان که ستاره می خواهد مرا ببخشاید به مزبله ها و کوره های داخائو.
