دختر زیبا بود ، چشمان زیبا داشت ، خسته و دوخته شده به جایی – نزدیک . دور – دور و دورتر از آن جایی که ... من فکر می کنم یک سیاه چاله قلبم را مچاله کرده است ؛ دختر موهای زیبا داشت ، انگار موهایش تا انتهای هرچه زمینه میخکوب بود موهایی شبیه مارهایی خالدار، مارهایی که بیشترشان زهر ندارند و تو می ترسی . دختر لبهایش به جایی متصل بود ، یک جایی در عَدن و من احساس می کنم سیاه چاله ای کلمه ها را از من می دزدد، می بلعد و جوهر توان حرکت روی کاغذ را ندارد ، دارم مچاله می شوم و من عاشق سیاه چاله هایم شاید هم این متن را به استفن هاوکینگ هدیه کنم متنی که گرفتار یک سیاه چاله است و سرنوشتش به یک چیز مچاله شده پیوند خورده است . دخترک خسته بود شاید کسی از شرق اروپا ، من آن سرزمین ها را می پرستم ، رومانی، چک، نمی دانم زمین توی پوستش نمی گنجد من این متن را در ریشه ی کوه ها می نویسم ، آن جا که ماگما به هم می پیوندد و من امید دارم تو این متن را ببلعی، دخترک خسته بود با آن پوستِ زیبایش کشیده روی تمامِ سطح شب، شب های هزاره بعدی ، با بازوانِ عریان اش محو می شد ، انگشتی برای نوازش نداشت. من چشم های او را بستم ، چشم هایش را بستم، او در زمینه محو می شد و می بالید او.
او خسته بود ، خسته . من خسته ام و کِش می آیم او دستهایش با جاذبه زمین می رفت و این متن با ماگما از دهانه ی آتش فشان های اسکاتلند بیرون می ریزد.
او میل نوازش نداشت، کلامی برای گفتن لازم نیست و حتی اشکی برای تمام جهان نمانده است . من دستهایم را دراز می کنم ولی کسی عکس او را دزدیده است ، او حق نداشت؛ او هیچ وقت حق نداشته است.
من دلبستگی های کوچکم را می خواهم ، من از بلندیها به زیر می آیم.
او حق نداشت، من منزه نیستم و به تمامِ پاکی ها فحش می دهم ، دخترک خسته است و دستش هیچ نمی خواهد ، دست او استطاعت گرفتن یک واژه را هم ندارد.
دخترک خسته است ، با کفش های میکائیلی و جامه ی حِبری رنگ؛
وَ یَسجُدُ ساجِدانِ مَعَ الکُفرِ.
