روزنامه 2 << سلام سیّد << در روز ۲۰ فروردين
کنار ترانه ی آمو دریا
سه سیب می خورم
یکی برای صلح
یکی برای تو
یکی برای خود ِخودم
تو نمی دانی چه کسی باور می کند
قدم به هزار دسته ی کاش می دانستی
برایت شعر نمی خوانم
برایت سیب نمی آورم
شعر نیست این که می خوانی
صدای من می آید
زیر ماهوت های یخ زده
صدای من می آید
شب خواب می بینم
شب ستاره می بارد
من نیستم
تو نمی دانی
در قاعده ی بازی گیر کرده ام
من نمی دانم
نمی خواهم
این نسل مال من است
لبخند می زند
و از بازی چیزی نمی داند
دست تکان می دهد و
قدم روی خاک بی سرمه
سیّد صدا می آید؟
این جا عراق نیست
خاک من است
این جا عراق نیست
سیّد!
سیّد!
سیّد
کلمات را می کوبم
هجاهای تمام این ملت
پیرمرد عزیز ِعزیز و
کودک دست تکان می دهد
مرد ِمن مرد مصدق است هنوز
کودک دست تکان می دهد
کاش می دانستی
سیّد!
سیّد!
گوشت با من است؟!
کلمات زیر دستم گلوله می شوند
شعر نمی نویسم و
روزها در التهاب بودن است
با منی؟!
با کدام متر مربع؟
