خیابان شلوغ و هوس بود که بمانیم
زیر شعبده های آتش
گرم شدیم سوختیم
و من کمی هوس آبتنی کردم
گرم بود و داشت کمی آب می شد
نقطه برای اتکا به دایره ها
زاویه ها نقطه گزاشتم اول معاشقه ها
خط در میان پوستین و من آب تن در شط دیروز کاش آمده بودی
پای سفره ی عرفات
مکه ی ما بود کف دست های رسول
گرمم است هوس در لیوان شربت بیدمشک
گرمم است
پاییز مردان غریبی دارد
شهروند دودکش های شمالی
با پوست سمور می آیند و با بوی جغد
کاش می رفتند
آهنربای مغناطیسی در شاهرگ من چه می کند آخر
مرد در یخ بندان
مرد در خون من چه می کند آخر
مرداب های قوزک پا
کنار جعبه های کبریت
بازوان در آسمان فرو رفته و لاک می زند مدام
چه می کند آخر
بزخاستم
وشعر تمام شد
خون توی رگم نشانه می رود
مغناطیس با رگه های آب آلبالو
23/1/1385
این ها را می نویسم که نمی رم مرده باشم و زندگی کنم این ها در چارچوب شعری که من می خواهم شاید نباشند ولی دوستشان دارم و بچه های منند کودک می داند که چرا به دنیا آمده است البته وقتی به راستی می داند که خود والد شده باشد آیا بچه های من در شعرها بقا می یابند مهم نیست مهم سیلاب هاست و من با شن های کف رودخانه بازی می کنم تداوم امر متناهی بدون توهم لایتناهی بودن میسر نیست باز بازو در کشاله ی این زمان به توهم عشق نزدیک است خوب است که می خندد خوب است که نمی ریزد