ردِ خاطره هایم را
در لا به لای برگ های پاییز
جست و جو کن
شاید رسیده باشی
به سرزمین های دور دست جنون
آن جا که پرگار آفتاب
بر زاد و بوم من
مساحتی به وسعت نگاه آبی تو
می سازد
شب های پاییز
در نگاه تو خلاصه می شود
جریان مهتاب
چون عرق سردی
بر پیشانی ام نشست
در تقدیر
زخمی بر دست هایم
جاریست
زخمی از تبار نیستی
دست هایم به کنکاش تو
بر آمدند
حتی اگر از فراسوی نگاه های منتظر
دورتر دور تر باشی
چه بگویم هم کلامی با تو
با تو
با تو
واژه هم واژه
جکایتمان نمی کند
هان شب های بی مهتاب را
بگو آهسته ببارد
بر یاخته هایم
کاش فروختن اشک هایم
را تو ببینی
بر گستره ی هستی !!!
به زیر گام هایت قدم می گذارم
تا دوباره به ترسیم سیمای ات
خطوط موازی چهره ات را
از زمانه ها پاک کنم
رسالت ما فقط بیداری ست
پشت این زمان تقدیری ست
که هر لحظه در گداز
که هر لحظه در گریز
آه
تنهاترین بهانه ای من باش
تا خودم را بشناسم
