یک کرم دیدم. از مقعدم به سمت بالا دراز شده؛ به گوش ها خودش را رسانده است.
کشیده می شود. با انگشت هایم حدود بساوایی اش را تحریک می کنم. دمش به هر طرف تکان می خورد. من بلند می شوم و در جهت تغییر روایت مسواک می زنم. دندان هایم پوست می اندازند. دو صدا از گوش هایم عبور می کند. صدای تنها ساعت خانه ام و صدای موتور یخچال. طعم نعناع گلویم را خنک می کند. همسایه های من، همگی درهایشان را به هم می کوبند و طبق سنتی دیرپا، سلام های طولانی و خداحافظی های طولانی رد و بدل می کنند. من که هیچ کس را نمی شناسم. رفیقم توی صورتم زل می زند و چشم های من کسی را به یاد نمی آورد. رفیقم دست می دهد و کنارم می نشیند و خودش را معرفی می کند. من مثل ژله پخش می شوم و می گویم: من فقط آدم های چاق را فراموش نمی کنم.
چه قدر طول می کشد تا من از این محاوره رها شوم و بروم سر اصل مطلب و بگویم که چه فک زیبایی دارید. رفیق من به من می گوید کوچولو. این را با چشم هایش به من و نفر سوم می فهماند. من هم با چشم هایم به او می گویم خودتی. شاید بشود آدم توی گلویش تخم نعناع بکارد. آن وقت همیشه خنک است. بعد یواش و بی درد سر قد بکشد و آن وقت توی ابرها همیشه خنک است.
دوستم یک چیزی را با صدای بلند برایم می خواند و با چشم هایش روی من خیره می ماند. می گوید کوچولو. من توی چشم هایش نگاه می کنم و می گویم برو گم شو. او نمی رود ولی از من می خواهد یک لیوان دیگر چای به او برسانم. من این کار را برایش می کنم و بعد بغل دستش، روی صندلی دیگری می نشینم.
کرم حالا شروع به حرکت به سمت پایین می کند. برای این کارش هیچ توضیحی ندارم. شاید از ابرها خوشش نمی آید و شاید دارد جا را برای تخم نعناع تخلیه می کند. و البته این هم امکان دارد که می خواهد گورش را گم کند. البته درست نمی دانم؛ این که برود بهتر است یا اینکه بماند. این را نمی دانم. کرم به حرکت خودش ادامه می دهد ولی من دوباره روی مسواک از آن خمیر با طعم نعناع می گذارم. توی آیینه نگاهی می اندازم. چشم هایم به من می گویند کوچولو. چشم هایم به من می گویند برو گم شو.